عبد الحسين نوايى
164
نادرشاه و بازماندگانش ( همراه با نامه هاى سلطنتى و اسناد رسمى و ادارى ) ( فارسى )
به قدر جريمهاى كه به نامش نوشته بودند نتواند بدهد ، هرگاه دختر يا پسر مقبولى داشته باشد بخرند تا او پول گرفته در عوض وجه مقرر بدهد . خواجه محمد شفيع بيچاره لابد دو دختر خود را چادر كرده با محصل به منزل تركمان برد كه شايد بخرند و از عذاب فارغ شود . چون تركمان روى آن دو مستوره ديد گفت نمىخواهم . محصل گفت خواجه محمد شفيع ، فلان ( تاجر تركمان ) نپسنديد ، فكر پول كن . خواجهء بيچاره گفت خدايا تاجر تركمان نپسنديد تو هم مپسند » . واقعا در برابر چنين رفتارهاى وحشيانهاى مردم ايران چه مىتوانستند بكنند . جز اينكه گاه و بيگاه به عنوان اينكه يكى از شاهزادگان صفوى را يافتهاند دور كسى جمع شوند و شورشى به راه اندازند . ولى هيچيك از اين شورشها هم به جائى نمىرسيد و تنها اثرى كه از آن بر جاى مىماند خشم شديد نادر و خونريزى بيشتر بود . در اين روزگار ، مردم چنان از ظلم و جور نادر به ستوه آمده بودند كه مرگ او را از خدا آرزو مىكردند و حتى روزى همه ديدند كه بر مقبرهاى كه نادر ، جهت خود در مشهد ، ساخته بود اين بيت نوشته شده : در هيچ پرده نيست نباشد نواى تو * عالم پر است از تو و خالى است جاى تو بيتى كه از يك غزل عارفانه صائب تبريزى گرفته شده و تمام آن غزل بر روى سنگ آرامگاه شاعر در اصفهان منقوش است . اين مقدمات بالاخره بدانجا منجر شد كه نادر اندك اندك نسبت به « قزلباشيه » يعنى سرداران و سربازان ايرانى شيعى مذهب به كلى بدگمان گرديد و در صدد برآمد كه به كمك افغانان و تاتارها و ازبكان سنى مذهب اردوى خويش ، يكباره سرداران ايرانى را از ميان بردارد . زيرا او مىپنداشت كه اگر او به حيات اين سرداران شيعى مذهب و علاقمند به صفويه پايان ندهد ، آنان به حيات پادشاه خونخوار و فرومايه